آخرین خبرها
خانه / اجتماعی / پنج نوجوان انگلیسی در ایستگاه قطار مورد اسید پاشی قرار گرفتند
پنج نوجوان انگلیسی در ایستگاه قطار مورد اسید پاشی قرار گرفتند

پنج نوجوان انگلیسی در ایستگاه قطار مورد اسید پاشی قرار گرفتند

یک مرد ناشناس با موهای تیره و پوست تیره رنگ پنج نوجوان انگلیسی را مورد اسید پاشی قرار داد!

پلیس در پی دستگیری مردی که با اسپری اسید به پنج نوجوان حمله ور شده که یکنفر از آنها از یک چشم خود را از دست داده است  و سه نفر از آنها مجروح شدند.
گروهی از نوجوانان که در ایستگاه اکوندون در اسکس واقع در شمال شرقی لندن  ایستاده بودند مورد حمله مهاجمان قرار می گیرند که یکی از نو جوانان از ناحیه چشم چپ نابینا شد و بقیه دیگر نیز از ناحیه صورت صدمه دیده اند.
نشریه بریتانیایی دیلی میل گفته است:پلیس یک مرد را در ارتباط با حمله اسید به این پنج نوجوان که در ایستگاه منتظر قطار بودند را از دوربین های مدار بسته شناسایی و تحت تعقیب قرار داده است.
3491001D00000578-3606210-image-a-80_1464094308629 3491007B00000578-3606210-The_images_show_at_least_three_boys_with_severe_burn_marks_to_th-a-2_1464104631236

به گزارش پلیس این حادثه ساعت ۱۲:۴۰ روز یکشنبه رخ داده، آن مرد قبل از پریدن در قطار مایعی را به صورت نوجوانان می پاشد،همچنین ضارب دارای موهای تیره و پوست تیره رنگ با کت سیاه رنگ بوده است.
پنج قربانی که در ایستگاه قطار منتظر بودند مردی را می بینند در حالی که دستش را در پشت خود قرار داده به آنها نزدیک می شود و پس از گفتگوی کوتاه شیشه اسید را بیرون می آورد و به صورت آنها می پاشد.

یک نظر

  1. دوستان گرامی در بیت عدل اعظم الهی

    نامه ای که اکنون برای آن سروران عزیز می نویسم تنها بخاطر وحدت عالم انسانی دوستی و محبت است که متاسفانه دارد در تمامی دنیا کم کم محو میگردد. متاسفانه جواب محبت را ناسزا میدهند و جواب خوبی و نیک خواهی را با فشار لجن مال کردن می دهند. پاسخ کمک هم بی انصافی و آزار است. من در دوران کودکی بمناسبت داشتن پدری مسلمان متعصب و سخت گیر در گیریهایی بسیار داشتم. کودکان مسلمان ولگرد و یا نیمه ولگرد مرا بخاطر داشتن مادری بهایی آزار میدادند و تقریبا هر روز دعوا و کتک کاری داشتم که برای کودکی بسن هشت تا ده سال کاری مشگل و کابوسی وحشتناک بود. این بود که هر روز که با سر وضعی آشفته و خونین به خانه برمیگشتم و بچه های مسلمان بمن سنگ ریزه و کلوخ پرتاب میکردند و یا چند نفری با من زد خورد میکردند بایست تازه جوابگوی پدر مسلمانم هم باشم که زود برو خودت را تمیز کن چرا دعوا کردی و وضو بگیر برو بالای پشت بام اذان بگو و نمازت را به کمرت بزن. من جرات اینکه بگویم آنها سر دین بهایی با من درگیر شده بودند نداشتم زیرا میدانستم که وی با مادر مظلوم من طاهره جر بحث خواهد داست. چیزی که در خانه ما کم نبود.

    دیده بودم که دایی ها و خاله های من به مادرم الله ابهی میگویند من هم که شاید چهار ساله بودم با دیدن پدرم بسویش دویدم و الله ابهی گفتم به خیال خودم خواسته بودم اورا شاد کنم و باسلامی نو به استقبالش رفته بودم ولی او کشیده ای محکم به گونه من نواخت بطوریکه دایی من که زیاد هم بچه دوست بود میخواست به او اعتراض کند که مادرم مانع شد. هنگامیکه که برای دیدار عید به خانه پسر دایی مادرم آقای قدس جورابچی رفته بودیم و من با پدر و مادرم بخانه شان نزدیک میشدیم بچه های آقای قدس بها الدین جلو دوید و چون با من همبازی بود به پدرم الله ابهی گفت ولی این بار پدرم سیلی به گوش او ننواخت بلکه سراورا نوازش کرد؟ سرهنگ سید عباس غیاثی افجه که به او آسید عباس خان هم میگفتند همزمان دو زن داشت و مادرم زن دوم او بود. بعدها از مادرم پرسیدم که چرا آقاجون کشیده ای به بها الدین نزد؟ مادرم سکوت کرد و گفت او نمی توانست اینکار را بکند. چون آقای قدس مردی مقتدر ثروتمند و تاجر است؟ هنگامیکه که مادرم با پدرم سر حضرت قایم بحث میکردند و پدرم معتقد بود که قایم آل محمد ظهور نکرده است ولی مادرم میگفت که او آمده و شهید هم شده است و هر دو در گفته های خود اعتقاد داشتند و آنرا حق و مطلق می پنداشتند. بمادرم که اشگ میریخت گفتم دعوای و جربحث شما سر چیست؟

    نظر من از نوشتن این نوشته ها ذکر مصیبت یا همدردی با من نیست بلکه میخواهم برای وحدت عالم انسانی قدمی برداشته باشم و بی تفاوت نباشم شاید دیگرانی که این نوشته را خوانده باشند بدانند که چقدر برای یک کودک دشوار است که از کودکی عذاب دینها را تجربه کند.

    مادر میگفت که پدرت عقیده دارد که قایم آل محمد ظهور نکرده است ولی ما بهاییان معتقد هستیم که او ظهورکرده است یا آمده است. گفتم تمامی مرافعه شما سر این است خوب شما هم بگویید که نیآمده است و منتظرش هستم و قال قضیه کنده شود. مادر در حالی که به پهنای چهره اش اشگ میریخت میگفت مگر میشود که حقیقت را کتمان کرد. او آمده و در تبریز هم معجزه کرده است و شهید شده است چطور من میتوانم آنرا انکار کنم؟

    مشگل دنیای ما ندانستن. غرور حرص طمع و تمامیت خواهی است و برای همین خاطر است که اکثر ما درگیر هستیم زیرا گروهی میخواهند تمامی امکانات را از آن خود داشته باشند و دیگران هیچ نفعی نداشته باشند. و شاید علت اینکه اینهمه جوان خودکشی میکنند همین است زیرا دیگران هیچ امکانی برای بعضی ها باقی نمی گذارند. گروهی جذب تشکیلات تروریستی می شوند و یا به اعتیاد روی می آورند ویا ناامید وبیکاره میگردند. چرا برای اینکه تشکیلات بی تفاوت شده اند مردم بی تفاوت شده اند و کسی به فکر کسی نیست و اگر کسی هم باشد دیوانه اش می خوانند ویا ساده دلش می نامند. دینها گفتارهای زیبا تحویل میدهند ولی در پس آنهمه گفتارهای زیبا کردارهای بسیاری وجود ندارد و بیشتر به همان گفته ها بسنده می نمایند. در کلیساها از خوبی کرامت بزرگواری گفتگو میکنند و به کمک کردن ها اشاره ها می نمایند ولی اگر کسی درخواستی داشته باشد اورا به حضرت ایوب حواله میدهند که دیدی حضرت ایوب همه چیزش را از دست داد و گلایه ای نکرد. مریض شد بینوا گشت همه از دور او پراکنده شدند ولی باز استقامت کرد؟ بیشتر گفته ها با رفتارها و کردارها زمین تا آسمان فاصله دارند. ولی اگر کسی همه آن گفته ها را باور کند و بخواهد بکار ببندد ساده دلش می نامند.

    دربهاییت هم اینهمه از دوستی مهربانی تعریف شده و گفته اند که بهاییان بایست جامع جمیع کمالات انسانی باشند ولی اگر به کسی اعتماد کنی و مالت را بربایند همه تقصیرها متوجه تو است که چرا اعتماد کردی؟ همان تعصب های خشگ پوسیده و همان رفتار ها هم در بیشتر موارد متاسفانه در بین بهاییان هم بچشم میخورد.

    مادرم طاهره ادامه داد که اول هفتصد پنجاه نفر سرباز ارمنی به هدایت سرتیپ شان سام خان ارمنی دستور شلیک گرفتند زیرا شاید سربازان مسلمان حاضر نمی شدند که سیدی بی گناه را تیرباران نمایند. فرمانده آن فوج سام خان ابتدا اصرار در انجام ندادن این ماموریت داشت که من میخواهم با روس و انگلیس نبرد کنم نه اینکه به سیدی دست بسته و آویزان از تناب دار دستور حمله و شلیک بدهم ولی چون مامور بود قبول کرد بعد نزد حضرت اعلی رفت و به ایشان هم گفت که من مسیحی هستم و دشمنی با امثال شما ندارم حضرت گفتند اگر دلی پاک داشته باشی مقصر نیستی. هنگامیکه بعد از شلیک اول حضرت اعلی کشته نشد و بعد از فرو افتادن دود دم باروت و گرد خاک اثری از ایشان در پای چوبه دار نبود مردم فریاد برآورند که قایم آل محمد دوباره غیبت کرده است. ماموران در جستجوی وی به همه جا سرک کشیدند واورا در نهایت آرامش همراه با منشی شان دیدند که در گفتگو بود. وی برخاست و گفت حالا شما میتوانید مرا بکشید و من آماده ام.

    میگویند بسیاری از مردم تبریز به آن حضرت ایمان آورند زیرا معجزه را با چشمان خودشان دیده بودند. پسر خردسالم حالا من چگونه میتوانم که زیر همه اینها بزنم و بگویم که قایم که همان حضرت اعلی است ظهور نکرده است؟ پدرم از محسنات و خوبی های مسلمانان و ایمه اطهار بسیار تعریف میکرد و میگفت که مسلمانان انسانهایی بسیار نیکو هستند. که مردم از دست وزبان آنان بایست در آسایش باشند. وی به حضرت امام حسین بسیار ارادت داشت و هنگامیکه در باره وی صحبت میکرد خواهر مسلمان من گریه میکرد. پدر از او خواست آن اشکهایی که بخاطر حضرت امام از دیده گان او بیرون آمده خاصیت دارویی دارند وبایست آنان را به غده های که در گردنش هست بمالد تا آن غده ها از بین بروند.

    شاید در گذشته ها بین بابی ها که پیروان همان حضرت اعلی هستند با مسلمانان شیعه اختلافی چندان وجود نداشته است و همان تعالیم اسلامی توسط بابیان اجرا میشده مثلا نماز و اذان یکی بوده است ولی به مرور زمان وبا توجه به احتیاجات فرقهایی بین دو دین بوجود آمده که باعث کینه و نفرت بین پیروان آن دینها شده است.

    هنگامیکه در ایران توده ها بروبرو داشتند ما یک معلم توده ای بنام آقای وقار داشتیم او مرتب از دین اسلام و مسلمانان برعکس پدرم بد گویی میکرد. و طوری بچه های کلاس سوم دبستان را تحریک کرده بود که همگی فکر میکردند مسلمان یعنی دیو دوسر در حالیکه پدر و مادرانشان مسلمان بودند. روزی وی گفت که کثیف تری پست ترین بی عرضه ترین شیاد ترین دورغگو ترین فاسد ترین کسان در دنیا کی ها هستند بچه ها طبق تحریک او بایست بگویند مسلمانان؟ من که در ردیف جلو نشسته بودم و آنهمه گفته های پدرم را در گوش داشتم که میگفت مسلمانان بهترین فریاد زدم توده ای ها؟ آقای وقار هم بیدرنگ سیلی جانانه ای به چهره من نواخت.

    پدرم ارادت زیادی به ایمه اطهار داشت و چون نقاش با ذوقی بود چهره های تمامی آنان را با آبرنگ ساخت آلمان نقاشی کرده بود. و تصویر عکاسی یکی از آنان را که حضرت علی بود بمن داده بود. تصویر سیاه سفید بود و در قابی قشنگ قرار داشت که دور آن تصویر هم کاغذ زرورقی سبزی تزیین شده بود. من آنقدر آن تابلو را به عنوان یک هدیه دوست داشتم که شبها آنرا با خودم به رختخواب می بردم.

    روزی پدرم گفت که چون ماه مبارک رمضان است بایست روزه بگیری من نه ساله بودم و طبق قوانین اسلامی هم روزه گرفتن برای من واجب نبود. ولی چون پدر خواسته بود من روزه گرفتم صبح بمن سفارش میکرد که امروز بایست خیلی پسر خوبی باشی و با کسی دعوا و زد خورد نکنی. من در راه مدرسه به گروهی بچه هایی که شعار سگ بابی میدادند برخورد کردم خود را به دیوار مدرسه رساندم و پشت به دیوار کردم که از پشت بمن حمله نکنند و با کیف و دستم با آنها به زد خورد پرداختم آنان زیاد بودند شاید چهار نفر و من تنها بودم. مسلم است که قدرت و توانایی یک نفر برابر چهار نفر نیست ولی بزودی یکی از معلم های دبستان رسید و دید که آنان همگی به من حمله میکنند جلو آمد وگفت این چه نامردی است که شما دارید انجام میدهید چهار نفر به یک نفر و آنان را کتک زد و از دور من پراکنده نمود.

    دست من راگرفت و مرا به دفتر برد. در آنجا بمن گفت که خودم را تمیز کنم و صورتم را بشویم. بعد هم یک لیوان بزرگ شربت به لیمو درست کرد و به دست من داد که بنوشم. گفتم آخه آقا من روزه هستم نمی توانم تا شب بخورم و بیاشامم. هنگامیکه به چهره اش نگاه کردم دیدم که گریه میکند گفت تو را با زبان روزه این مثلا بچه مسلمانان کتک میزدند. همان هاییکه بچه شمر هستند و حضرت امام حسین را کشتند؟

    مادرم میگفت که در تاسوعا وعاشورا مسلمانان دیوانه میشوند و به ما حمله میکنند چون پدرم سرهنگ شهربانی بود و پدرش هم آیت الله بود بسیار ملاحظه مارا مثلا میکردند ولی با اینهمه بارها جلوی اورا گرفته بودند و گفته بودند که چرا شما همسر بهایی دارید آنان در آن خانه بزرگ جشنهای بهایی میگیرند و تبلیغ میکنند. شاید پدرم فکر میکرد که مادر من مسلمان خواهد شد ولی ایمان مادرم خیلی قوی بود وشاید این مادرم هم بود که با پدرم عروسی کرده بود به امید اینکه اورا بهایی کند؟ درهنگامیکه دسته های عزاداری از کنار خانه ما می گذشتند از پدرم پرسیدم که این حضرت امام حسین را کی شهید کرده است. پدرم سکوت کرد. پرسیدم ارمنی ها توده ای ها پدرم گفت نه گفتم پس کی؟ پدرم با تاثر گفت همان مسلمانان اورا شهید کرده اند. من که شوکه شده بودم گفتم که چطور آنان امام خود را کشته اند؟ من مسلمان نمی شوم ارمنی میشوم زیرا آنان امام محبوب مارا کشته اند.

    دایی محبوب من که بهایی بسیار خوب بود همیشه مرا که از دیدن و داشتن پدر تمام وقت محروم بودم حمایت میکرد. روزهای جمعه معمولا پدر بخانه ما میآمد و در این روز که بچه های بهایی به درس اخلاق میرفتند من اجازه نداشتم که همراه آنان به درس اخلاق بروم و بدین ترتیب من معلومات امری نداشتم. ولی با وجود همه سختی ها و مرگ زود رس پدر باز توانستم که دانشگاه را تمام کرده و در همان دانشگاه استاد هم بشوم.

    اکنون موقع ازدواج بود ولی دختران مسلمان بخاطر داشتن مادر بهایی از ازدواج با من طفره میرفتند و این مشگل دامان تنها خواهر تنی من را هم گرفته بود. بطوریکه وی بسیار آزرده شده بود. این بود که وقتی میگفت که میخواهد به خارج برود و در آنجا زندگی کند من فکر کردم که آرامش و راحتی بسراغش خواهد آمد. باوجود اینکه پدر من بسیار ثروتمند بود ولی مدیریت درستی نداشت هیچکدام از بچه هایش به دانشگاه نرفته بودند دختر اولش حتی دبیرستان را هم تمام نکرده بود. وی میتوانست معلم خصوصی بگیرد وبه دختر اولش رسیدگی کند. هیچکدام از بچه های پدرم که نه نفر میشدند نتوانستند یا شاید هم نخواستند که به خارج برای تحصیل بروند و در حالیکه دختر اول پدرم حتی دبیرستان را هم تمام نکرده بود من خواهر کوچکم را تشویق کردم که به دانشگاه برود و بعد هم به خارج البته خودش هم مثل بسیاری دیگر از همسالان خود میل شدیدی داشت که در اروپا و یا آمریکا درس بخواند و مثلا فوق لیسانس بگیرد.

    چون ازدواج برای او و من مشگل بود این بود که فکر کردم با رفتن به آمریک یکی از مشگلات وی کم خواهد شد. مدتی بعد خواهر نامه نوشت که با مردی ازدواج کرده و حالا بسیار اصرار داشت که ما هم به آمریکا برویم. مشگلات آن زمان نبودن امکان مسافرت و بسته شدن راهها بود بعد هم که به کسانی که به بهایی گری معروف بودند پاسپورت نمی دادند. خواهرم اصرار داشت که شده از راه قاچاق به آمریک برویم که همه دربها به روی ما باز خواهد شد. من به یکی از مثلا دوستان صمیمی ام که همسرش درگذشته بود و ساختمانهایش اشغال گردیده بود و او توانسته بود با کمک دوستان و دادگستری ساختمان هایش را تخلیه کند مقداری زیاد پول قرض بیست روزه دادم. کسانیکه ساختمانهای اورا اشغال کرده بودند بعد از گرفتن حکم تخلیه ساختمانها را به ویرانه ای تبدیل کرده بودند. و مرتضی موسوی تیرآبادی و پسرش محمد با درخواستهای بسیار از من پول گرفتند. مقدار شاید هفتاد هزار مارک آلمان من از دوست آلمانی خود گرفتم و به آنان دادم. من در آن موقع در مدرسه سفارت آلمان هم درس میدادم. مرتضی به من رسید ریالی داد و من هم متوجه نشدم که ممکن است زمان بیشتر از بیست روز طول بکشد و ریال افت زیادی بکند و کاهش شدیدی داشته باشد. زیرا بیست روز زمانی نبود که ارزش ریال زیاد افت کند.

    مرتضی بیست روز که پول را پس نداد که هیچ آنرا به هفت سال کشاند. بعد هم با رفتن به کلانتریهای مختلف از من شکایت میکرد و هر روز مرا به یک کلانتری می کشانید و یا دادسراها و پرونده هایی که من شکایت کرده بودم را سیار کرده بود تا کسی به آنان رسیدگی نکند. ولی من هرروز بایست به اتهامات او پاسخگو باشم. بازپرسهایی که به احتمال با او آشنا بودند سنگ تمام میگذاشتند و مرا به زندان فرستادند. گرچه پس از هفت سال من از همه اتهامات او تبریه شدم ولی خودتان میدانید که با وجود تورم 25% عملا این او بود که برنده واقعی بود.

    او علاوه بر اینکه با سو استفاده از تورم سرمایه مرا از بین برده بود با لجن مال کردن من و ارسال اظهارنامه ها به دانشگاه مرا از خدمت به جوانان محروم کرده بود. او با اتکا به اینکه من به دانشگاه ها نفوذ کرده ام تا فرزندان معصوم مسلمانان را گمراه کنم باعث اخراج من شد. در همین زمان خواهرم مرتب مینوشت که به آمریکا بروم که سرزمین آزادی و ترقی علمی و معنوی و مادی است. بچه های من هم میل داشتند که برای تحصیل به خارج بروند. با اصرار خواهرم آنچه از گزند مرتضی موسوی تیرآبادی محفوظ مانده بود را برای خواهر فرستادم تا او برای ما خانه ای بخرد. بعد از حدود 16 سال توانستم که اجازه خروج پاسپورت و ویزا بگیرم و به آمریکا بیآیم. ولی اوضاع خلاف آنچه بود که من فکر میکردم. باحتمال شوهر خواهر من که از وی حدود بیست سال مسن تر بود فکر میکرد که با توجه به اوضاع ایران به من اجازه خروج و پاسپورت نخواهند داد بعد هم فکر میکرد که گرفتن ویزا بسیار مشگل است. ولی حالا که دیده بود من همه این خوانهای رستم را پشت سرگذاشته بودم میگفت که خانه مال اوست. زیرا خواهر خانه هایی که با پول ارسالی من خریده بود بنام او و خودش خریده بود و میگفت که در آمریکا نمی شود بنام دیگری خرید؟

    او هم عملا خودش را مالک سرمایه ارسالی من میدانست و میگفت مگر من نوکر تو بودم که برایت خانه بخرم؟ متاسفانه همانطوریکه از قدیم گفته اند دادن پول به حماقت و پس گرفتن آن به عقل. این بود که آنان هم مرتب تغیر عقیده میدادند اول میگفتند که ما یک خانه را بنام تو میکنیم و خودمان هم ضامن میشویم ولی بعد تغیر عقیده دادند و بالاخره یک خانه را فروختند و پیش قسط آنرا بمن دادند. در آن موقع همسرم خانم فرانک مرچی مدام مینوشت که پسرم آنان را کلافه کرده است این بود که من در اولین فرصت آن ها را آمریکا آوردم ولی خودتان میدانید که کارهای آمریکا زمان براست مثلا سه سال خرده ای طول کشید تا آنان بمن اجازه دادند همسرو فرزندانم را به بهشت آمریک بیآورم. بعد هم آنان راحت به اینجا آمدند چون من مرتب گفته بودم که من یک معلم هستم و نمی توانم مخارج شش ماه اقامت آنان را در اروپا یا پاکستان برای گرفتن ویزا بدهم. آنان سریع به دوبی رفته یک روزه ویزا گرفته و به آمریک آمده بودند گویا به شاه عبدالعظیم آمده اند. حالا همه چیز میخواستند و این را متوجه نبودند که من غارت شده موسوی ها هستم و نیز اخراجی میباشم در آمریکا هم که بمن مثل ایران کار بهمان موقعیت نمی دهند ولی گویا همه اینها برایشان داستان بود. آن پدری ثروتمند مثل تهران با درآمدی مکفی میخواستند که من نداشتم. این بود که همسرم که مکاتبه ای با یک پزشگ ایرانی داشت از من تلاق خواست. و کم کم با بدگویی مرا لجن مال کرد و پای بچه ها را هم از خانه من براند. من بعد از هفت سال به تهران برگشتم. پدر زن من زندگی مرا داغان کرده بود. مستاجرهای خانه را بحال خودشان رها کرده بود تا اجازه نداده و خانه را خرابه کنند. ماشین مرا در زیرزمین گذاشته بود ولی کسانی در خانه شخصی درب آنرا خراب و وسایل داخل آنرا دزدیده بودند.

    و وسایل مرا آنچه که خوب و قابل فروش بود به پول نزدیک کرده بود و آنچه را که نتوانسته بود در زیر زمین خانه شان گذاشته بود و میگفت تا آنها را نبرم کلید و مدارک خانه من را نخواهد داد. من مجبور شدم وسایل خودم را به خانه برادرم در کرج ببرم تا او کلید و مدارک خانه را بمن بدهد. پسرخاله من آقای منوچهر گهرریز و همسرش خانم اشراق وهمن بمن خیلی محبت کردند و خیلی دلسوزی نشان دادند من در خانه آنان بودم و نمی گذاشتند که بخانه خودم بروم. بهرحال بعد از پنج ماه من توانستم که خانه را تعمیر کرده و اجاره بدهم و به منوچهر هم وکالت دادم که کارهای اداری را انجام دهد. برای بازنشستگی و مدیریت خانه.

    بعد از هفت سال که برگشتم ماشین را در کنار کوچه گذاشته بودند تا شهرداری ببرد. و ماشین برگ جریمه ای داشت که با آن مسافر کشی شده بود. بدین ترتیب ماشین من از بین رفت. بعد هم منوچهر مقدار زیادی از پولهای اجاره خانه را برداشت شخصی کرده بود. و میگفت به مرور زمان پس خواهد داد و رفتار خودش و همسرش بسیار غیر دوستانه بود راست است که گفته اند کسی که پولت را میخورد با تو هم بد خواهد شد یا اگر به دوست پول قرض بدهی هم پول و هم دوست را از دست خواهی داد. متاسفانه بهاییان با من همان کاری را کردند که مسلمانان و هیچ فرقی بین آنان نبود اگر مسلمانان در حالی که قدرت داشتند بمن ظلم کردند بهاییان در حالیکه خودشان زیر فشار ظلم بودند بمن ظلم کردند. براستی که خون ده عروس شیراز برای این نبود که دیگران به غارت اموال بپردازند.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

Seo wordpress plugin by www.seowizard.org.